قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1723

تاريخ الفي ( فارسى )

پنهان شد و ابن فرات را گرفته به انواع اهانت و تعذيب در بند داشتند و عبد المحسن « 1 » ، پسر ابن فرات ، در خانهء خويشان زن خود مختفى گرديد تا آنكه پيره‌زنى از خويشان او كه نامش « جيرانه » بود ، هر روز عبد المحسن را به صورت زنان درآورده به زيارتها بردى و به دعا و زارى خلاصى خود خواستى . اتّفاقا ، روزى به زيارت مقابر قريش رفتند و در وقت بازگشتن دير شد و خانهء ايشان بسيار دور بود . انديشهء آن داشتند كه مبادا كسى ايشان را تفحّص نمايد . در اين اثنا ، زنى از خادمان جيرانه گفت كه در اين نزديكى يك عورت صالحه است و خانه‌اى دارد . بيا كه امشب به خانه او رفته بمانيم . جيرانه عبد المحسن را برداشته متوجّه خانهء آن عورت شد و گفت : كودكى با ماست . از تو خانه‌اى مىخواهم كه وى در آنجا باشد . زن او را دستورى داده به خانه درآمدند . و در آن خانه قبّه‌اى بود . عبد المحسن را در آنجا درآوردند و آن زنان بر صفّهء آن قبّه بنشستند . ناگاه كنيزكى از همسايگان به آن خانه درآمد و به آن قبّه رفت و عبد المحسن را بديد . فى الحال برفت و پيش بىبى خود حكايت كرد كه در قبّهء فلان كس مردى نشسته . خاتون آن كنيز بيامد و عبد المحسن را بشناخت ؛ چرا كه ، عبد المحسن در ايّام حكومت شوهر او را در زير شكنجه كشته بود . پس آن زن فى الحال در كشتى نشست و متوجّه خانهء خليفه شد و به دار الخلافه رسيد و فرياد برآورد كه : مرا با خليفه مهمّى است . نصر حاجب او را بخواند و از حقيقت حال پرسيد . گفت : عبد المحسن ، پسر ابن فرات ، در محلهء ما در فلان خانه نشسته . اين خبر را فى الحال به المقتدر باللّه رسانيدند . نازوك ، صاحب شرطه ، را حكم شد كه با آن زن برود و عبد المحسن را گرفته بياورد . القصّه ، نازوك كوتوال در ساعت برفت و عبد المحسن را گرفته نزد خليفه المقتدر باللّه آورد . [ خليفه ] او را به خانهء ابو القاسم خاقانى فرستاد تا از وى مال بستاند . هرچند او را به انواع تعدّيات ايذا و اهانت رسانيدند از وى يك دينار حاصل نشد . آخر الأمر ، او را پيش پدرش برده نازوك كوتوال هر دو را به قتل رسانيد . مدّت عمر ابن فرات هفتاد و يك سال و سنّ عبد المحسن ، پسرش ، سى و سه سال . و نيز در تاريخ ابن اثير مذكور است كه روزى ابن فرات از دار الخلافه بيرون آمد متفكّر و متحيّر . از وى پرسيدند كه سبب تفكّر چيست ؟ گفت : مىدانم كه مقتدر مرا خواهد كشت . گفتند : از كجا مىدانى ؟ گفت : امروز پيش او بودم ، هرچه با وى گفتم گفت بلى . تا غايت كه دو سخن متناقض گفتم در هر دو سخن گفت بلى . گفتند : ايّها الوزير ، اين به واسطهء آن بود كه امير المؤمنين مىداند كه مشفق و ناصح اويى و بر تو آنچنان اعتماد دارد كه در سخن تو تأمّل نمىكند كه غرض تو دولتخواهى اوست . گفت : و اللّه من از او ايمن نيست ، بلكه يقين مىدانم

--> ( 1 ) . در الكامل و العبر به صورت « محسن » ضبط شده است .